من برگشتم

من بعد از مدتها برگشتم .

برگشتم با کوله باری از خاطرات.

اینجا برا من یه خاطرس  . یه یلدگاری از روزای خوش گذشته.

روزای بچگیا و شادیا

روزای دانشگاه و سربه هوایی

من امسال دانشجویی ارشدم.

امیدورارم اینجا بهترین خاطراتمو بنویسم



برف

چرا دیگه برف نمیاد؟

دلم خیلی براش تنگ شده. برای همه روزای برفی که نمیشد از خونه بیرون رفت.

اگرم میرفتی حسابی لیز می خوردی

دلم برای همه روزایی که برف رو مزه هام مینشست تنگ شده.

خیلی دلم تنگ شده



 

خیلی وقت بود به وبلگم سر نزده بودم

به صفحه ای که روزی هر روز باید چکش میکردم.

یادمه اون سالها که این وبلاگو ایجاد گردم وبلاگ نویسا خیلی محدود بودن

همه همدیگرو می شناختیم(نه از نزدیک بلکه از رو نوشته ها)

ولی انگار این تب تندم زود عرق کرد.

اکثر قدیمیا کشیدن کنار

چرا نمیدونم.



 

 

 


در یکی روز عجیب،
 مثل هر روز دگر،
خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش،
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب،
فرصتی عالی بود،     بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او .........
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستی این عالم و آن بالاها ......  !

من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه ، که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟  و شما ساخته اید این عالم ،
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائید ،
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟؟
هیبتا ، ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ،
تنمان می لرزد ...... !
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید ، ......
آتش سوزنده و عذابی ابدی !
و شنیدیم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و ز سر پیچی خود توبه کنیم ،
چشممان خون بارد ،  و بساییم به خاک درتان پیشانی ،  و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال ، حور و پردیس و پری هم دارید ......
تازه غلمان هم هست ،                        چوت تنوع طلبی آزاد است !
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، همه چیز از بخت است !
شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات ، (راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده ،  جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا ،
پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر ! 
مذهبت این باشد ، راه و رسم و روشت این باشد !
سر نوشتم این بود ،  جنگ و تحریم و از این دست نعم ..... !
هر چه قرعه من آمد !
راستی باز سوالی دارم ، بنده را عفو کنید .
توی آن قرعه کشی ،                           ناظری حاضر بود ؟
من جسارت کردم،  آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست   ولی می گویم:
من شنیدم که کسی این می گفت:
چشم ز خودش بی خبر است. چشم را آینه ای می باید، تا خودش در یابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد ،   تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم ، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !
به شما بر نخورد  ..... ! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟
ظلم و جور و ستم آینه را می بینید؟  شاید این آینه ، معیوب و کج است ،
خط خطی گشته و پر گرد و غبار !  یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید !
ورنه در ساحتتان ، این همه زشتی و نا زیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند : که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ،  خلق نمودی بنده !
عجبا !  عشق ما یک طرفه است ؟     به چه کس گویم من ؟   می شود دست ز من برداری  ؟
بی خیالم بشوی ؟  زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم !  من اگر عشق نخواهم چه کنم !
بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو ،
که برایت بشوم واله و حیران و  خراب ، 
مرحمت فرموده ، همه عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش؟
عذر من را بپذیر !   این امانت بده مخلوق دگر !
می روم تا کپه ام بگذارم.  صبح باید بروم بر سر کار ،
پی این بد بختی، پی یک لقمه نان!
به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را می بینم ،   در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده ...... !
خوش به حالت که غمی نیست تو را ،
نه رئیسی داری ، نه خدایی عاشق  ، نه کسی بالا دست !
تو و یک آینه بی انصاف ، کج و کوله است و پر از گرد و غبار ، وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟
خواب سنگین به سراغم آمد.     کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد.   از دل خلوت شب، از درون خود من ،

من خدایت هستم
هر چه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی !  به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ، هر چه را می بینی .
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هر چه را خواسته ای آمده است.   من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چرا یا که که را خلق کنی! 
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ، ز ته دل ، ز درون ،
خواهشی نا محسوس ، نه به فریاد بلند ، بلکه از عمق وجود ، ز برای عدم خود بنما ،
تو همان لحظه دگر نا بودی ، به همان سادگی آمدنت .
خواهش بودن تو ، علت خلق همه عالم شد .  تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده ای روی زمین ،
پی حس کردن و این تجربه ها ،  حس این لحظه تو ، علت بودن توست .
تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست ، هر چه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ، 
بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه خواستنت ،  و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ،
دلبرم حرف قشنگت این بود :
شهر زائیده شدن این باشد تا توانم که فلان کار کنم و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا، خلق و خویش ، روشش ، میراثش ، همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی ، همه را خلق نمودی همه را  ،
تو از آن روز که خودت  خواسته پیدا گشتی ، من شدم عاشق تو ، دست من نیست ،
تو را می خواهم ، به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای ،
شر و بی حوصله و بازیگوش ، مثل یک بچه پر جوش و خروش ، نا سزا گفتن تو باز مرا می خواند،
 که شوم عاشق تر،  هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،
رشته عشق شود محکمتر .........................!
دیر بازی است به من سر نزدی !
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی ! 
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی :
من چرا آمده ام روی زمین؟
باز هم بادم باش !                           مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمی آغوش توام .
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد ............................ !
خواب من خواب نبود  !    پاسخی بود به بی مهری من ،
پاسخ یک عاشق ..................................
به خداوند قسم ، من از آن شب  ،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا



 

یه دوست خوب برام نوشته :

بنویس لیلا...قلم همدم تنهایی های فکری و روحیه...بنویس ...شاداب تر ... پرانرژی تر و مثبت تر...بنویس لیلا.قلم رو به دست قلب و احساست بده و باز هم بنویس...منتظرم

راستش خیلی چسبید. خیلی بهم انرزی داد.ممنونم

 

                %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

میدونین تازگیا احساس میکنمن خوشبختم ولی خوشحال نیستم.

تا حالا این حسو تجربه کردین؟



 

خیلی دلم برای وبلاگم و برای اون روزایی که با عشق و علاقه مینوشتم تنگ شده

اون روزا هر روز هر طوری بود اینجا سر میزدم کامنتها رو میخوندم. می نوشتم

حتی تو سایت دانشگاه  حتما یه سر ی به اینجا میزدم

ولی این چند وقت کلی اینجا رو به حال خودش ول کردم

نمیدونم شاید دیگه پیر شدم

ولی فعلآ تصمیم گرفتم دوباره جوون بشم. می تونم؟



 

سال نو مبارک

 

نامه ای از خدا

به:شما

از:خالق

تاریخ:امروز

موضوع:خودت

عطف به:زندگی من

       خدا هستم، امروز من همه ی مشکلاتت را اداره می کنم، لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.

      اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آمد که قادر به اداره کردن آن  نیستی، به راه های رفع آ فکر کن ولی خودت را عذاب نده، آنرا در صندوق ( برای خدا تا انجام دهد) بگذار.

     همه  چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من، نه تو.

     وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن، در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الآن در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن.

    نا امید نشو، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است، شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی: به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

    ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی ۱۲ ساعت، هفت روز هفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

    وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی می گذارد و دچار یاس می شوی: به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و موردمحبت واقع شدن را نچشیده.

    وقتی ماشینت خراب می شود و تو مجبوری برای یافتن کمک کیلومترها پیاده بروی:به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد .

    ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه؟  شکرگذار باش ـ در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

     وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی:به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد  کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.



داستان مداد

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.



 

نامه‌ای از طرف خدا

 
 
 
به: شما
 تاریخ : امروز
 از: خالق
 موضوع: خودت
 
من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره می‌کنم .
 
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفع کردن آن تلاش نکن، آنرا در صندوق (برای خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من، نه تو!
 
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن.
 
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الآن در زندگی‌ات وجود دارد تمرکز کن..
 
ناامید نشو، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آن‌ها یک امتیاز بزرگ است.
 
شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی؛ به مردی فکر کن که سال‌هاست بیکار است و شغلی ندارد.
 
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری؛ به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت، هفت روز هفته را کار می‌کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.
 
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی می‌گذارد و دچار یاس می‌شوی؛ به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده...
 
وقتی ماشینت خراب می‌شود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایل‌ها پیاده بروی؛ به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
 
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلاً برای چی زندگی می‌کنی و بپرسی هدف من چیه!؟
 
 شکر گزار باش...
 
در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.
 
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی؛ به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.


 

روز ملی دختران!روز تمام لیلی ها
 راستش اولش نام گذاری این روز برام مسخره بود.

 ولی وقتی همشهری جوانو خوندم باور کردم که این روز باید روزه دخترا باشه.  واین چقدر لازمه.
این روز باید باشه تا یاد بگیریم دخترا هستن. باید شاد باشن. باید جوونی کنن.
نبایداینقدر محدود بشن که حتی جرات یه دل سیر خندیدنو نداشته باشن.
دختر خوب بودن نشانه اش نخدیدن و ترسیدن و سکوت نیست.
بزارین دخترامون شادی کنن. جوونی کنن.
دخترای ما روزای سختی در پیش دارن. بار یه زندگی رو شونه هاشونه.
به قول همشهری جوان: سیندرلا دروغه. شاهزاده ای با اسب سفید وجود نداره که بار زندگی رو به دوش بکشه
بار این زندگی بروی دخترا خواهد بود



:بازديد
لينك من